برای مخاطب جانم
-
تاریخ: 1396/12/17 ساعت: 0:34
مخاطب جان، من برای تو فکر میکنم، برای تو مینویسم، برای تو حرف میزنم و اینطور که پیداست برای تو دارم زندگی میکنم... مخاطب جانِ عزیز، لطف کن پایت را از زندگی من بکش بیرون... و یک لطف دیگر به من بکن و دیگر مخاطب جان من نباش، آخر جان من از تو به لبم رسیده و سر ریز میکند و دارد هدر میرود... مخاطب جانم، ...
قانون شماره دو
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 12:58
من تا حالا، یعنی تا به این سن، دو تا قانون وضع کردم و به نام خودم ثبتشون کردم.. البته قصه همینجاست.. اینارو توی کتاب قانون اساسی کشور یا یه جایی که مرجع باشه و معتبر ثبتشون نکردم.. بین دوست و رفیقا و کسایی که باهاشون معاشرت میکنم گفتمشون خلاصه این که
کاش این ماجرا به سر نیاید
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:32
به جای این جمله ای که اکنون میخوانی چیز دیگری نوشته ام در دفترم.. چیزی که در دل شب رخ می دهد.. و همه اش در این مصرع خلاصه می شود.. "کاش این ماجرا به سر نیاید" دنباله اش چیزیست که می خوانی.. آن لحظه ی عمیق نفس کشیدن را هنوز تجربه نکرده ام.. اما به آن بسیار می اندیشم.. آن موقعی که خود را فراموش می کنم...
پس از مدت ها
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:32
من از پشت شاخه های پیچیده در هم از پس انبوه درختان ایستاده در اعماق جنگل فرسنگ ها دور تر از ساحل صدها روز گمگشته بر دریا هزاران شب آواره در کویر دور تر و دور تر و هر روز دور تر با فریادی که پرنده ای را از شاخه نمی پراند و گوش هستی را نمی لرزاند ایستاده و خاموش دوست می دارم ات آدمی که هیچگاه شاعر نبو...
بوی خیلی وقت پیش
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:32
خیلی وقته که ندیدیش.. تصمیم گرفتی که نبینیش.. باهاش حرف نزنی.. سراغشو نگیری.. و هر چی که به اون ربط داره رو پاک کنی از دور و ورت.. آسون نیست این کار برات.. قبلا هم این تصمیمو گرفته بودی.. حتی خیلی جدی تر از این دفعه.. ولی نتونسته بودی.. اما این بار انگار فرق داشت.. با وجود این که خیلی هم جدی نبود تص...
پر از پاییز
-
تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 18:55
از پنجره ی اتافم پاییز را می نگرم باران را رنگ رنگ درختان را هوایش کنج دلتنگیست بهانه است آسمان با بهانه ی پاییز می بارد هوای من از تو پاییز است آسمان من از تو ابری روزهای من از تو باران اتاق من پر از پاییز است من پر از بهانه برای نوشتن من از جای خالی تو سرشار پنچره به تماشای پاییز می نشیند اتاق من ...
او غاز بن بست عینک
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:58
سر خیابانی که به بازار می رسید ایستاده بودم.. او روی یک صندلی نشسته بود.. احساس کردم می شناسمش.. چهره اش پیدا نبود.. سرش را چرخاند.. همان کسی بود که میشناختم.. تا به حال از نزدیک ندیده بودمش.. دنبالش در شهرهای دیگر گشته بودم اما اینجا..... از دیدنش جا خوردم.. از جایش برخاست و به راه افتاد.. به کسی ک...
خرداد است
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:58
فیلم نامه ای که دو ساعت است گذاشته ام ش جلویم تا بعضی جاهایش را عوض کنم ولی نمیشود انگار.. انگار اگر همان موقع نوشتن تغییرش ندهم دیگر روی سنگ تراشیده شده...... آلبوم جدید محسن نامجو که دارم گوش میکنم و پر از سوال و تعجب و تفکر و گاهی نا امید شدن از صفر شخصی نامجو میشوم و باز هم دوباره گوش میکنم........
کاش میشد
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:58
خیالت آسوده است؟ نه.. معلوم است که نه.. همه پریشانم.. از فردا که می آید.. از امروز که هیچ پرواز نکردم.. از آن حرف سالخورده و نگفته.. از این شهر که مردمانش کم ساده اند.. از این دل که هوا می بردش... خیالم کاش آسوده بود.. کاش میشد بردارد مرا با خود ببرد.. ببرد به آسودگی.. که شاید در سرایش مهربانی هم با...